خرید بک لینک
باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری کاش می‌شد با نگاه خویش، ارشادم کنی کاش می‌شد با نگاه خویش، ارشادم کنییا که با لب‌های خندانت، دمی شادم کنیکاش آن‌لحظه که من درگیر چشمان توامدر سکوتم گوش دل بر داد و بیدادم کنیکاش می‌شد جای زانو تکیه‌گاهم شانه‌اتیا که در تنهایی‌ات با جان و دل یادم کنیکاشکی من می‌شدم شیرین‌ترین رؤيای توکاشکی آواره چون مجنون و فرهادم کنیتا که گردد مرغ دل در موج گیسویت رهااز قفس چون بلبلی شیدا تو آزادم کنیمن خراب چشم شهلای تو می‌باشم فقطبا خماریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:10

باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری نمی‌دانم تو چونان من، پریشان می‌شوی آیا؟ نمی‌دانم تو چونان من، پریشان می‌شوی آیا؟از این سرگشتگی‌‌هایم پشیمان می‌شوی آیا؟به هنگامی که از رخسار زیبای تو من دورمتو همچون دیده‌ام لبریز باران می‌شوی آیا؟دل بی تاب من در تاب گیسویت رها گشتهتو از بی تابی‌ام، درگیر طوفان می‌شوی آیا؟مرو از غصه می‌میرم در این دنیای ظلمانیبرای این دل خسته، تو درمان می‌شوی آیا؟جهان درگیر آشوب و دلم سرگرم چشمانتتو در امواج این دریا، هراسان می‌شوی آیا؟به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:10

باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری با لب شیرین تو کامم چو شکر می‌شود با لب شیرین تو کامم چو شکر می‌شودحال من با هُرم دستان تو بهتر می‌شودمهر رخشانم تویی، با تابش رخساره‌اتچون ستاره شام تاریکم، منور می‌شودتا خبر از صورت ماهت، نسیم می‌آوردکلبه‌ام چون طرهٔ زلفت معطر می‌شودبرج و بارویی به گرداگرد دل کردم بناکلبهٔ دل با دوچشمانت مسخر می‌شودنازنینم هرچه می‌خواهی بگو الا فراقبا فراقت سینه‌ام کانون اخگر می‌شودبر سریر سینه‌ای، ای گل نمی‌دانم ولیگر نبینم روی تو رخسارهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:10

باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری واژه در دستان من موم‌است گویی شاعرم واژه در دستان من موم‌است گویی شاعرمهرچه جز تو می‌نویسم، می‌رود از خاطرمبی محابا ناز کن هر چند که می‌فهمی فقطبی‌درنگ طنازی‌ات را با دل و جان می‌خرمگرچه درویشم ولی گر تو هواخواهم شویمی‌نهی تا واپسین‌ دم، تاج شاهی بر سرمگر تو باشی شمع من در ظلمت شبهای تارهمچو پروانه به گرد شعله‌هایت می‌پرماز ازل نقش تو را در جان خود پرورده‌امتا تو هستی عشق من، بر کل دنیا سرورمگر تو می‌گویی بیا، همچون عقاب آسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:10

باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری چشم من با فصل باران قُربتی دیرینه دارد چشم من با فصل باران قُربتی دیرینه داردابر باران‌زای خود را در دل و در سینه‌ داردآه، از این سوز و سرما، دست‌های سرد باباهمچو پیشانیِّ آقا، صد چروک و پینه داردسوخت ایام جوانی، رفت از کف شادمانیروز، شب دارد برادر، هفته هم آدینه داردزندگی با غصه سر شد، آه، آهم بی‌‌ اثر شدای دریغا خاک میهن، دشمنی پر کینه داردمهد گوهربار کشور، پُر بُوَد از سیم و از زرجنگل و کوه و بیابان، بحر پر گنجینه داردجزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:10

باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری ای مهر رخشان می‌توانی یار من باشی؟ ای مهر رخشان می‌توانی یار من باشی؟در این جهان تنهاترین دلدار من باشی؟تو می‌توانی در هجوم این همه طوفانآرامش من، یار من، غمخوار من باشی؟وقتی که در سینه هزاران زخم افتادهچون مرهمی بر قلب بی‌‌آزار من باشی؟افتاده‌ایم در چنگ شب، اما تو می‌بایدمانند خورشید جهان در کار من باشیجایی که می‌بندد خرافه پای اندیشهای کاش شمع روشن افکار من باشیطوفان غم نعره‌زنان بر غنچه می‌تازدباید چو سروی حافظ گلزار من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:10

باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری جنگل گیسوی خود را پیچ در پیچ می‌کنی جنگل گیسوی خود را پیچ در پیچ می‌کنیبا دوچشم خونفشان آخر مرا گیچ می‌کنیبا همین طنازی‌ات دل را به مسلخ می‌بریعاشق شیدای خود را عاقبت هیچ می‌کنیپلک بر هم می‌زنی این دل به یغما می‌رودآنچه پنهان کردم از چشمت هویدا می‌رودگوشهٔ دنجی درون سینه جاخوش‌کرده‌ایهرکجا خواهی بگو دل ناخوداگاه می‌رودمی‌شوی آیا تو ای گل، لحظه‌ای مهمان دل؟می‌نهی مرهم کمی بر زخم بی درمان دل؟هم‌ نوایم می‌شوی در ظلمت شب‌های تاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 15:10

تو کیستی و در کدامین سمت ایستادهای که به هر سو مینگرم تو را میبینم؟!!!در انتهای هر نگاهم، در اوج آرزوهایم و لا به لای واژگانم تو میدرخشیپرندهٔ خیالم حول چشمان تو پرواز میکند و نغمهسرایی را آغاز.روزهایم بدونت روشنایی نیست و شبهایم را بدونت صفایی.معنای "وقت طلاست" را آنگاه که با تو هستم، لمس میکنم.یا واژگان گنجایش وصف تو را ندارند یا من ناتوان از نگارش احساسم هستم.تو را تنها به تو میتوان مانند کرد.تویی که ماندگارترین خاطره در خاطر منی و زیباترین شعری که از سرودن آن ناتوانم.#مهدی اکبری۰۱/۹/۲۱https://t.me/baraneadab ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: پنجشنبه 24 آذر 1401 ساعت: 16:48

گاهی با خود میاندیشم
که ای بهتر از جانم
چیست معمای من و تو...؟
بیا و اقرار کن که میدانی
آری، خوب هم میدانی
و شاید همهٔ شهر میدانند
تو برای من ساخته شدی
در حالیکه، من برای تو ویرانم
این پیمانی است که تا سر حدّ جان
بر سر آن میمانم، میمانی، میمانیم.
#مهدی اکبری
۰۱/۰۹/۲۲
https://t.me/baraneadab

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: پنجشنبه 24 آذر 1401 ساعت: 16:48

ای گشته غمت در دل و جان راز مگویمغیـر از رخ زیبــای تـو ای غنچــه، نبویمعهدی است مرا با دل دیوانه که در باغبی تـو نکـنم رشـد و نما، بی تـو نَرویـمشد دیدهٔ من بی رخ تو چشمهای از آباین اشک روانم شده است، آب وضویمگویم بهتو من حرف دلم کز تهِ آن حرفغیر ازتو نمیخواهم و غیر از تو نجویمگفتی که فلان از دل دیوانه سخن گفتگر از تو نگویم سخنی، از که بگویم؟!!!تـا شـام ابـد در طلـب عشـق تـو مسـتماز هر چه به غیر از تو بود دیده بشویمشـاید که تـو را فـاش کنـم بین جماعتای جـان به لـب آمـده، ای بغض گلـویمبی نام تو در محفل دل نیست، صفاییدر وصف تو باشد غزل خوب و نکویم#مهدی اکبری۰۱/۹/۲۴https://t.me/baraneadab ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کاوه کاشانی تاريخ: پنجشنبه 24 آذر 1401 ساعت: 16:48

صفحه بندی