باران ادب_شعر
وبلاگی جهت انتشار شعرهای مهدی اکبری
کاش میشد با نگاه خویش، ارشادم کنی
کاش میشد با نگاه خویش، ارشادم کنییا که با لبهای خندانت، دمی شادم کنیکاش آنلحظه که من درگیر چشمان توامدر سکوتم گوش دل بر داد و بیدادم کنیکاش میشد جای زانو تکیهگاهم شانهاتیا که در تنهاییات با جان و دل یادم کنیکاشکی من میشدم شیرینترین رؤيای توکاشکی آواره چون مجنون و فرهادم کنیتا که گردد مرغ دل در موج گیسویت رهااز قفس چون بلبلی شیدا تو آزادم کنیمن خراب چشم شهلای تو میباشم فقطبا خماری
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
باران ادب_شعر
وبلاگی جهت انتشار شعرهای مهدی اکبری
نمیدانم تو چونان من، پریشان میشوی آیا؟
نمیدانم تو چونان من، پریشان میشوی آیا؟از این سرگشتگیهایم پشیمان میشوی آیا؟به هنگامی که از رخسار زیبای تو من دورمتو همچون دیدهام لبریز باران میشوی آیا؟دل بی تاب من در تاب گیسویت رها گشتهتو از بی تابیام، درگیر طوفان میشوی آیا؟مرو از غصه میمیرم در این دنیای ظلمانیبرای این دل خسته، تو درمان میشوی آیا؟جهان درگیر آشوب و دلم سرگرم چشمانتتو در امواج این دریا، هراسان میشوی آیا؟به
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
باران ادب_شعر
وبلاگی جهت انتشار شعرهای مهدی اکبری
با لب شیرین تو کامم چو شکر میشود
با لب شیرین تو کامم چو شکر میشودحال من با هُرم دستان تو بهتر میشودمهر رخشانم تویی، با تابش رخسارهاتچون ستاره شام تاریکم، منور میشودتا خبر از صورت ماهت، نسیم میآوردکلبهام چون طرهٔ زلفت معطر میشودبرج و بارویی به گرداگرد دل کردم بناکلبهٔ دل با دوچشمانت مسخر میشودنازنینم هرچه میخواهی بگو الا فراقبا فراقت سینهام کانون اخگر میشودبر سریر سینهای، ای گل نمیدانم ولیگر نبینم روی تو رخساره
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
باران ادب_شعر
وبلاگی جهت انتشار شعرهای مهدی اکبری
واژه در دستان من موماست گویی شاعرم
واژه در دستان من موماست گویی شاعرمهرچه جز تو مینویسم، میرود از خاطرمبی محابا ناز کن هر چند که میفهمی فقطبیدرنگ طنازیات را با دل و جان میخرمگرچه درویشم ولی گر تو هواخواهم شویمینهی تا واپسین دم، تاج شاهی بر سرمگر تو باشی شمع من در ظلمت شبهای تارهمچو پروانه به گرد شعلههایت میپرماز ازل نقش تو را در جان خود پروردهامتا تو هستی عشق من، بر کل دنیا سرورمگر تو میگویی بیا، همچون عقاب آس
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
باران ادب_شعر
وبلاگی جهت انتشار شعرهای مهدی اکبری
چشم من با فصل باران قُربتی دیرینه دارد
چشم من با فصل باران قُربتی دیرینه داردابر بارانزای خود را در دل و در سینه داردآه، از این سوز و سرما، دستهای سرد باباهمچو پیشانیِّ آقا، صد چروک و پینه داردسوخت ایام جوانی، رفت از کف شادمانیروز، شب دارد برادر، هفته هم آدینه داردزندگی با غصه سر شد، آه، آهم بی اثر شدای دریغا خاک میهن، دشمنی پر کینه داردمهد گوهربار کشور، پُر بُوَد از سیم و از زرجنگل و کوه و بیابان، بحر پر گنجینه داردجز
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
باران ادب_شعر
وبلاگی جهت انتشار شعرهای مهدی اکبری
ای مهر رخشان میتوانی یار من باشی؟
ای مهر رخشان میتوانی یار من باشی؟در این جهان تنهاترین دلدار من باشی؟تو میتوانی در هجوم این همه طوفانآرامش من، یار من، غمخوار من باشی؟وقتی که در سینه هزاران زخم افتادهچون مرهمی بر قلب بیآزار من باشی؟افتادهایم در چنگ شب، اما تو میبایدمانند خورشید جهان در کار من باشیجایی که میبندد خرافه پای اندیشهای کاش شمع روشن افکار من باشیطوفان غم نعرهزنان بر غنچه میتازدباید چو سروی حافظ گلزار من
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
باران ادب_شعر
وبلاگی جهت انتشار شعرهای مهدی اکبری
جنگل گیسوی خود را پیچ در پیچ میکنی
جنگل گیسوی خود را پیچ در پیچ میکنیبا دوچشم خونفشان آخر مرا گیچ میکنیبا همین طنازیات دل را به مسلخ میبریعاشق شیدای خود را عاقبت هیچ میکنیپلک بر هم میزنی این دل به یغما میرودآنچه پنهان کردم از چشمت هویدا میرودگوشهٔ دنجی درون سینه جاخوشکردهایهرکجا خواهی بگو دل ناخوداگاه میرودمیشوی آیا تو ای گل، لحظهای مهمان دل؟مینهی مرهم کمی بر زخم بی درمان دل؟هم نوایم میشوی در ظلمت شبهای تا
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
گاهی با خود میاندیشم
که ای بهتر از جانم
چیست معمای من و تو...؟
بیا و اقرار کن که میدانی
آری، خوب هم میدانی
و شاید همهٔ شهر میدانند
تو برای من ساخته شدی
در حالیکه، من برای تو ویرانم
این پیمانی است که تا سر حدّ جان
بر سر آن میمانم، میمانی، میمانیم.
#مهدی اکبری
۰۱/۰۹/۲۲
https://t.me/baraneadab
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی
برچسب:
نویسنده: کاوه کاشانی