کاش می‌شد با نگاه خویش، ارشادم کنی - تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:10
باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری کاش می‌شد با نگاه خویش، ارشادم کنی کاش می‌شد با نگاه خویش، ارشادم کنییا که با لب‌های خندانت، دمی شادم کنیکاش آن‌لحظه که من درگیر چشمان توامدر سکوتم گوش دل بر داد و بیدادم کنیکاش می‌شد جای زانو تکیه‌گاهم شانه‌اتیا که در تنهایی‌ات با جان و دل یادم کنی...
نمی‌دانم تو چونان من، پریشان می‌شوی آیا؟ - تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:10
باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری نمی‌دانم تو چونان من، پریشان می‌شوی آیا؟ نمی‌دانم تو چونان من، پریشان می‌شوی آیا؟از این سرگشتگی‌‌هایم پشیمان می‌شوی آیا؟به هنگامی که از رخسار زیبای تو من دورمتو همچون دیده‌ام لبریز باران می‌شوی آیا؟دل بی تاب من در تاب گیسویت رها گشتهتو از بی تابی‌ام...
با لب شیرین تو کامم چو شکر می‌شود - تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:10
باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری با لب شیرین تو کامم چو شکر می‌شود با لب شیرین تو کامم چو شکر می‌شودحال من با هُرم دستان تو بهتر می‌شودمهر رخشانم تویی، با تابش رخساره‌اتچون ستاره شام تاریکم، منور می‌شودتا خبر از صورت ماهت، نسیم می‌آوردکلبه‌ام چون طرهٔ زلفت معطر می‌شودبرج و بارویی ب...
واژه در دستان من موم‌است گویی شاعرم - تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:10
باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری واژه در دستان من موم‌است گویی شاعرم واژه در دستان من موم‌است گویی شاعرمهرچه جز تو می‌نویسم، می‌رود از خاطرمبی محابا ناز کن هر چند که می‌فهمی فقطبی‌درنگ طنازی‌ات را با دل و جان می‌خرمگرچه درویشم ولی گر تو هواخواهم شویمی‌نهی تا واپسین‌ دم، تاج شاهی بر...
چشم من با فصل باران قُربتی دیرینه دارد - تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:10
باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری چشم من با فصل باران قُربتی دیرینه دارد چشم من با فصل باران قُربتی دیرینه داردابر باران‌زای خود را در دل و در سینه‌ داردآه، از این سوز و سرما، دست‌های سرد باباهمچو پیشانیِّ آقا، صد چروک و پینه داردسوخت ایام جوانی، رفت از کف شادمانیروز، شب دارد برادر،...
ای مهر رخشان می‌توانی یار من باشی؟ - تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:10
باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری ای مهر رخشان می‌توانی یار من باشی؟ ای مهر رخشان می‌توانی یار من باشی؟در این جهان تنهاترین دلدار من باشی؟تو می‌توانی در هجوم این همه طوفانآرامش من، یار من، غمخوار من باشی؟وقتی که در سینه هزاران زخم افتادهچون مرهمی بر قلب بی‌‌آزار من باشی؟افتاده‌ایم د...
جنگل گیسوی خود را پیچ در پیچ می‌کنی - تاریخ: 1405/6/15 ساعت: 15:10
باران ادب_شعر وبلاگی جهت انتشار شعرهای  مهدی اکبری جنگل گیسوی خود را پیچ در پیچ می‌کنی جنگل گیسوی خود را پیچ در پیچ می‌کنیبا دوچشم خونفشان آخر مرا گیچ می‌کنیبا همین طنازی‌ات دل را به مسلخ می‌بریعاشق شیدای خود را عاقبت هیچ می‌کنیپلک بر هم می‌زنی این دل به یغما می‌رودآنچه پنهان کردم از چشمت هویدا می‌ر...
تو کیستی و در کدامین سمت ایستادهای - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 16:48
تو کیستی و در کدامین سمت ایستادهای که به هر سو مینگرم تو را میبینم؟!!!در انتهای هر نگاهم، در اوج آرزوهایم و لا به لای واژگانم تو میدرخشیپرندهٔ خیالم حول چشمان تو پرواز میکند و نغمهسرایی را آغاز.روزهایم بدونت روشنایی نیست و شبهایم را بدونت صفایی.معنای "وقت طلاست" را آنگاه که با تو هستم، لمس میکنم.یا ...
گاهی با خود میاندیشم - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 16:48
گاهی با خود میاندیشمکه ای بهتر از جانمچیست معمای من و تو...؟بیا و اقرار کن که میدانیآری، خوب هم میدانیو شاید همهٔ شهر میدانندتو برای من ساخته شدیدر حالیکه، من برای تو ویرانماین پیمانی است که تا سر حدّ جانبر سر آن میمانم، میمانی، میمانیم.#مهدی اکبری۰۱/۰۹/۲۲https://t.me/baraneadab Adblock test (Why?)
ای گشته غمت در دل و جان راز مگویم - تاریخ: 1401/9/24 ساعت: 16:48
ای گشته غمت در دل و جان راز مگویمغیـر از رخ زیبــای تـو ای غنچــه، نبویمعهدی است مرا با دل دیوانه که در باغبی تـو نکـنم رشـد و نما، بی تـو نَرویـمشد دیدهٔ من بی رخ تو چشمهای از آباین اشک روانم شده است، آب وضویمگویم بهتو من حرف دلم کز تهِ آن حرفغیر ازتو نمیخواهم و غیر از تو نجویمگفتی که فلان از دل دی...